خرید بک لینک

اگرتصمیم گرفته برود التماس نکن، بگذار برود. اگر به التماس تو برگردد، دیگر نه عاشق است نه همراه، صدقه است.

منّت صدقه، آزار دهنده تر از داشتن آن است.

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 14:25

...ما دعوا داریم حیدریادم می آید جوان ترکه بودیم و بالطّبع جاهل تر، اگر یکی از بچه های محل از یکی دیگر در محله ای دیگر درگیری یا دلخوری داشت، به حمایت از او، جمع می شدیم می رفتیم محل آنها و در جایی که خالی بود و خلوت، می شد مانور داد. جمعی و با صدای بلند به می گفتیم:( حیدر حیدری حیدر، ما دعوا داریم

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 6:44

#عابدساوجی

شعرهایت را می خوانم ، تنها چیزی که مجازم بارها بخوانم کسی مانعم نشود.
خودت نمی دانی چقدر عطر افشان شده ای که بوی خوش رایحه ات، پرندگان رهگذر را هم مست می کند.
شور و شجاعت و جوانی تو را تحسین میکنم، رسوای این ماجرا من هستم. تو خامی و نا پخته، مرا نشانه می روند که چرا؟ دل بر شاعری عروسکی بستم که هنوز، بهار و پاییز سرش نمی شود، فقط شاعر ست...!.

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 6:44

سالهاست کلمه و جمله های زیبا را در ذهن یادداشت کرده ام تا امشب، بعد از سالها دوری، برایش ترانه کنم.

حال فصل برداشت رسیده، اما، همۀ کلمه ها مثل برگهای خشکیده درختان در پاییز، در نهایت زیبایی، یکی یکی از ذهن خسته ام جدا شده، دستخوش باد خزان شده اند...!.

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 19:23

تا حالا شده وسط کارهای زیادی که داشتید یاد یک نفر بیفتید و دلتان برایش تنگ شود آرزو کنید کاش پیشش بودید و باهاش حرف میزدید دلتنگی هاتون را فراموش میکردید؟ در این لحظه آن حالت به من دست داد یاد مهندس مهدي بازرگان افتادم!. روز ۳۰ دی ۱۳۷۳ مهندس مهدی بازرگان، رییس دولت موقت انقلاب بعد از یک دوره بیم

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 19:23

هدف یک نفر با حالت تمسخر به نویسنده ای که تازه کتابش از زیر چاپ در آمده بود پرسید:« کتابی که اخیرا" چاپ کرده ای، کجای ادبیات این مملکت را اشغال کرده است؟ هدف از چاپ آن چه بوده؟» نویسنده کتاب با اعتماد به نفس کامب در جواب گفته بود:« امروز خانمی به من گفت: (کتاب جدیدتان را در سجاده ام گذاشته ام و هر ش

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 13:01

از دنیا توقع بیجایی داریم. می خواهیم معجزه ای بکند و دگرگون مان سازد بدون آنکه گردی بر شانه های مان نشسته باشد!. بدون وقفه، فرصت ها را می کُشیم بدون آنکه به انهدام فکر کنیم. انهدام زمانی رخ می دهد که سقوط آغاز شده باشد. فرقی نمی کند از طبقه چندم باشد، مهم هنگام سقوط است که تصمیم بگیریم برگردیم یا تا

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 13:01

برای تو می نویسم، غریبه یادت هست ؟ روزیکه داستان کلاغ ات را خواندم و نظر دادم ،عصبانی شدی ! به جای آنکه عذر بخواهم سماجت کردم، باز هم نوشتم . هردوی ما مانند قهرمانان بوکس می خواستیم سر دیگری را به رینگ بچسبانیم تا برایمان هورا بکشند. وقتی کلاهت از سرت افتاد، و موهایت پریشان شد..... !.مشتم را پایین آ

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 13:01

تهران در خواب ناز ساعت سه بامداد بیستم شهریور 1359، در حالی که تهران در خواب نازی فرو رفته بود، یک ستون از آمبولانس های خاکی رنگ نظامی، مانند مار بزرگی درخیابان های خلوت تهران خزیده و به سوی غرب کشور حرکت کردند. در سکوتی سنگین پیش می رفتیم. در باور کسی نمی گنجید که عازم جبهه باشیم. غیر منتظزه بود. م

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 13:01

9 چگونه بنویسیم داستان جذاب باشد تا خواننده را جذب خودش بکند. قبلا به این موضوع اشاره کردیم که داستانی با یک مقدمۀ خوب، خبری با یک تیتر هیجان انگیز، یا جمله ای از یک نوشته شیوا، چنان شما را به سوی خود کشانده و مجذوب آن شده اید که به طور کل از محیط اطراف و کسانی که کنارشان بودید غافل، غرق مطالعه شد

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 14:38

بریم با پراید دور دور کنیم نویسنده: عابدساوجی مدتی ست مشغول نوشتن و ثبت خاطراتم هستم. بهصورت حرفهای نویسنده نیستم که عادت نوشتن داشته باشم. یک زمانی اسلحه در دستم مانند موم بود. به هر شکل دلم میخواست درش میآوردم. صحبت یک سال و دو سال نیست که با سیاه کردن چند صفحه، سر وته قضیه را هم بیاورم. نوش

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:52

وِلِش کنید موجیه... نویسنده: عابدساوجی مدتی هست احساس میکنم آرام و قرار ندارم. زود رنج و عصبی شدهام. به هر بهانه کوچکی سروصدا راه میاندازم. در زندگی سختی زیاد کشیدهام، چه در دوران شخصی گری، چه در دوران سپاهی گری. اما بعضی وقتها کاسه صبرم لبریز میشود و سرریز میکند!. این بار، از آن مواقعی بو

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:52

7 زاویه دید عابدساوجی در داستان نویسی، زاویه دید به شخص راوی، یا همان بیان کننده داستان گفته می شود. کسی که با زبان او داستان برای خواننده نقل می شود. 1= زاویه دید اول شخص زاویه دید اول شخص به کسی گفته می شود که خودش یکی از شخصیت های داستان است که آنرا برای خواننده تعریف می کند. با توجه به این مو

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:52

8 شخصیت ها در داستان عباس عابد ساوجی شخصیت= بازیگران و نقش آفرینان در داستان را شخصیت می گویند. شخصیت در داستان از هر عنصری مهمتر است زیرا، این شخصیت است که داستان را پیش می برد. حوادث و گره ها در اطراف او رخ می دهند. هراندازه شخصیت اصلی داستان پیچیده تر باشد، داستان نیز پیچیده تر و جذاب تر خواهد

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:52

آنقدر مشغله فکری دارم که فرصت فکر کردن به موضوع دیگری را نداشته باشم. اما فکر نفوذ دو گروه تروریستی، آنهم همزمان به دو نقطه حساس، آنهم در تهران، یعنی پایتخت ایران، با تجهیزات انبوهی که اگر بار خر می کردی کمرش تا می شد، با هیچ معیاری جور در نمی آید.

فکرم بد جوری با معماهای گوناگون و چند شاخه گره خورده نمی گذارد استراحت کنم. هر جور فکر می کنم، یک جای کار بد جوری می لنگد.

#عابدساوجی

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 6:52

موقع خدمت سربازی رسیده بود. سال 1353 از طرف ژاندارمری طی لیستی بلند بالا، به خان ابلاغ کردند این عده خود را به نظام وظیفه معرفی کنند. خدمت اجباری بود و راه گریزی هم نبود. دفترچه را که می گرفتیم مدتی بعد اعزام می شدیم. این روش خوبی برای اعزام بود چون در این فاصله کارهای خود را سرو سامانی می دادیم

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 0:37

بنام خدا سفر به سوی خورشید گزارش از: عابدساوجی اردیبهشت 1396 آقای حقپرست مسئول و سرپرست بسیج هنرمندان شهرستان شهریار که بانی این سفر زیارتی بودند به همراه علی صالحی و رسول عزیزی، در راه آهن تهران تا بخش بیرونی ایستگاه همراه ما بودند و از آنجا با بقیه همسفران خدا حافظی کردند و رفتند. چگونه و با

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 0:37

6 مقدمه – بدنه – نتیجه *** فرمانده ای که در جنگهای زیادی شرکت کرده بود، به سربازی که آموزش نظامی را سپری می کرد، گفت: « اگر به بِرکه ای رسیدی که آب صاف و زلالی داشت، تا می توانی از آب بِرکه بنوش. قمقمه ات را هم پر کن. اما مواظب باش، آب برکه را گِل آلود نکنی. مدتها طول می کشد تا گِل و لای آب ته نشین

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 0:37

چون شاخه ای تکیده در میان جنگل، سرگردانم و در این اندیشه که: دستهایت گرد کدام سرو قامتی حلقه شده که، یادی از من تکیده نمی کنی.

دل خوش مدار ، روزی صاعقه، شاخه های تو را هم خواهد شکست...

# عابد ساوجی

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

داستان: به معنی« افسانه، سرگذشت، قصّه، حکایت، دستان هم گفته اند.» داستانسرا، یا داستانسرای: به معنی« داستان گو، افسانه سرای، قصه گو، کسی که داستان بگوید یا بنویسد.» افسانه: فسانه، قصه، حکایت، داستان، سرگذشت. سرگذشت: آنچه که بر کسی گذشته،حادثه ای که برای شخصی رخ داده، شرح حال، سرگذشته نیز گفته اند. ق

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

2 2 سر گذر جمعی در بارۀ عشق صحبت می کردند. یکیشان گفت:« عشق ازچشم آغاز میشود و بعد...» نابینایی می گذشت. شنید و خندید!. گریبانش را گرفتندکه:« ای کور لعنتی، به چه می خندی؟» نابینا گفت:« به دل کور شما...» شعر و داستان و هر نوشتۀ ادبی، به زندگی مفهوم تازه ای می بخشد و تلخی های روزگار را قابل تحمل

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

پیرنگ :( طرح- نقشه – بیرنگ- pl0t ) هنرمندان، تیز هوش و تیز بین و نکته سنجند. دانشمندان علوم انسانی بر این باورند که بصیرت یکی از خصوصیات بارز انسان است و این بصیرت نزد هنرمندان بیشتر از سایر افراد است. چرا که از کنار هیچ موضوعی به سادگی رد نمی شوند و در ذهن با آن درگیر می شوند. صدها نفر در مسیر هر

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

4 نکته: در هنگام نوشتن، منتظر الهام و امدادهای غیبی نباش. الهام در حین نوشتن حاصل می شود. هرچه بیشتر بنویسی، قلم بیشتر صیقل می خورد، همانطور که چاقوی آشپزخانه، تیز تر از چاقوی داخل ویترین است. افرادی ادعا می کنند که داستان را می شناسند. اما این ادعا تا وقتی است که هنوز شروع به نوشتن نکرده ان

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

پارتی نویسنده: عابدساوجی دوره سه ماهه آموزش مقدماتی سربازی من در پایگاه سوم شکاری (نوژه همدان) تمام شد و تقسیم شدیم. گویا شانس خدمتی خوبی داشتم که پسرخاله ام در همان پایگاه گروهبان یکم بود. بدون منت پارتی شد و در همان پایگاه ماندگارشدم. همدوره ها تقسیم شدند و از یکی از پایگاههای نیروی هوایی سر

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

شش نفر سرباز بودیم کارهای خدماتی را انجام میدادیم. من مسئول ثبت مهمانها و کلیددار بودم. یک روز سرهنگی از نیروی زمینی با همسر و دخترش آمدند که هر دوخانم با چادر و باحجاب بودند. دیدن آنها باحجاب باعث تعجب ما شده بود! چون بیشتر خانوادههایی که میآمدند، تقریباً خانمها با دامن و پیراهن بودند. سرهنگ خ

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

آن چیزی که میدیدم زمین تا آسمان با باشگاه افسران ارشد ایرانی تفاوت داشت!. محل بسیار قشنگ و باعظمتی بود. دکوراسیون متفاوت، وسایل لوکسی که آنجا بود به قصر بیشتر شباهت داشت تا به باشگاه. ما را به اتاقی که قرار بود در آن زندگی کنیم راهنمایی کردند. در وهله اول جا خوردیم فکر کردیم ما را با اشخاص دیگری

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 12:58

همۀ قصه ها پایانی دارند این بازیگران هستند که، پایان قصه را متفاوت میکنند: « گاهی تلخ گاهی شیرین.» *** صبح اول وقت، فتحعلی خان پدر زرین تاج، پشت در بود. در را که باز کردم دستش را روی سینه ام گذاشت و هُلم داد عقب گفت: « برو کنار ببینم!.». سلام دادم. جواب سلامم را نداد!. گفت:

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 5:02

طلاق نامه همسرم را که دیوانه وار دوستش داشتم، غیابا" و برخلاف میلم در زندان امضا کردم!. مجرد بودم. جلوی دادسرا، با عریضه نویسی امورات زندگی خود و مادر پیرم را به سختی می گذراندم، با اینحال راضی بودم. صدای تق تق پاشنه کفش هایش برایم عادت شده بود. میان آنهمه جمعیت که در رفت و آمد بودند، بدون آنکه سرم

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 5:02

قیچی را برداشتم بیُفتم به جان گل شمعدانی که پشت پنجره بود!. چند قدم جلو رفتم. یاد یوسف کمره ای افتادم، پاهایم سست شد و دلم لرزید. به یوسف قول داده بودم از شمعدانی مراقبت کنم تا خوب رشد کند. برگشتم نشستم سر جایم. به پشتی صندلی تکیه دادم و با عصبانیت طوری که انعکاس صدایم زیر طاق پیچید را شنیدم که می گ

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 5:02

ــ روزگاری اگر، لباس هاش جور نبود، از خانه بیرون نمی رفت. ــ عجب آدم منظمی بوده! ــ وقتی بیرون می رفت، بوی واکس کفش هاش کوچه را پر می کرد. ــ باید همین طور باشه، لباس که یکدست شد، کفش هم به همون نسبت باید تمیز باشه. رفت، بوی واکس کفش هاش کوچه را پر می کرد. ــ باید همین طور باشه، لباس که یکدست شد،

برچسب: نویسنده: مهران حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 5:02

صفحه بندی